نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۲ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست

جوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست

در فضایی که زند موج طلب، حیرت ما

کعبه، سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست

عشق می گویم و چون شمع، لبم می سوزد

راز پنهان من امشب، به زبان افتادهست

از سر کوی تو نَبوَد رَهِ بیرون شدنم

بس که بر روی هم اینجا، دل و جان افتاده ست

به ادایی دو جهان دین و دل آرد به کمند

پیچ و تابی که در آن موی میان افتاده ست

نگه شوخ تو، در خار و خس هستی ما

گرمتر از نفس سوختگان افتادهست

مد احسان رسا، قامت یار است حزین

همه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و حسرت دوران جوانی اشاره می‌کند. او از پیری و افتادن عشق در دل خود سخن می‌گوید و احساس می‌کند که ایام جوانی‌اش به پایان رسیده است. در فضایی پر از طلب و اشتیاق، عشقش مانند شمعی می‌سوزد و رازهایش در این شب فاش می‌شود. شاعر اشاره می‌کند که نتوانسته از کوی محبوبش بیرون برود و دل و جانش در آنجا گرفتار شده است. او زیبایی و پیچیدگی عشق را با تصاویری شاعرانه توصیف می‌کند و در نهایت سایه محبت معشوقش را به عنوان حقیقتی در زندگی خود معرفی می‌کند.