شمارهٔ ۱۷۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
همای تیر تو را، طعمه استخوان من است
تو خود به پرسش من لعل جانفزا بگشا
که قفل خامشی عشق، بر زبان من است
چه شدکه دسترس سیرگلبشانم نیست؟
بهار در قدم چشم خونفشان من است
عنان گسسته تر از شوق لامکان سیرم
سپهر بی سر و پا، گرد کاروان من است
رواست لاله اگر کاسه داشت پیش کفم
گلیست داغ،که مخصوص گلستان من است
حزبن ، ز خانه به دوشان این گلستانم
همیشه مشت پر خویش آشیان من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف درد و رنج شاعر میپردازد که نتیجهی یک عشق ناگفتنی و غمانگیز است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند و از نبود دسترسی به زیباییها و شادیها شکایت دارد. او در پی یافتن پاسخهایی است که دلش را شفا دهد، و در عین حال از بیحوصلگی و ناتوانی در بیان احساساتش گلهمند است. شاعر خود را مانند گلی در باغی توصیف میکند که بدون دسترسی به زیباییها و عشق، در کثیفی و غم محصور مانده است.