نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت

بهاری مگو، روزگاری به سر رفت

دراز است چون زلف، مدّ حیاتی

که در سایه گلعذاری به سر رفت

سر آمد مرا شمع سان زندگانی

به پا شعله آمد، شراری به سر رفت

کسی رفته معراج افتادگی را

که چون سایه در رهگذاری به سر رفت

اگر عمر هر کس به کاری به سر رفت

مرا عمر در پای یاری به سر رفت

نیاسودم امروز از بیم فردا

که مستی به فکر خماری به سر رفت

سواد جهان چیست در چشم عارف؟

سواری در آمد، غباری به سر رفت

نبودم حزین ، در میان نکهت آسا

مرا فصل گل در کناری به سر رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از گذر زمان و پایان عمر سخن می‌گوید. او به بهاری اشاره می‌کند که گذشته و دگرگونی‌های زندگی را یادآور می‌شود. شاعر احساس می‌کند که زندگی‌اش مانند شعله‌ای که به پایان رسیده، در حال تمام شدن است. او همچنین به شکست و افتادگی اشاره می‌کند و می‌گوید که عمرش در خدمت عشق و دوستی سپری شده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زیبایی و خوشی‌های زندگی هرچند زودگذرند، اما اثرات آن‌ها در وجودش باقی می‌ماند.