شمارهٔ ۲۴ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا
چه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟
برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام
بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟
مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته است
حریر پیرهن یوسف و پلاس مرا
تو بی نیازی و سر تا به پا نیازم من
به خود قیاس مکن، شوق بی قیاس مرا
کنم چو ترک محبت چه عزّتم ماند؟
کسی نگاه ندارد چو عشق پاس مرا
چه غم، چو خشت سر خم اگر گران جانم؟
که جوش باده ز جا می برد اساس مرا
هنوز حوصلهٔ دردم العطش خیز است
پر از چکیدهٔ دل گر کنند کاس مرا
به طرّه ات دل و جان مبتلا نمی بایست
کنون چه چاره، پریشانی حواس مرا؟
ز ضعف پیرم و در گفتگو دلیر، حزین
چه غم ز رعشه بود، کلک بی هراس مرا؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر از درد و رنج عشق و احساسات پیچیدهاش سخن میگوید. او به ناامیدی و عجز خود در برابر معشوق اشاره میکند و به تضاد احساساتش در عشق اشاره دارد. علاوه بر این، تعبیرهای زیبایی از عشق و محبت مطرح میشود که نشاندهندهی عمق احساسات اوست. شاعر احساس میکند که اگر از محبت دل بکند، عزت و کرامتش از بین میرود و به این ترتیب، عشق برای او مایهی حیات است، حتی اگر درد و رنج به همراه داشته باشد. در نهایت، او به ناتوانی خود در مقابله با چنین احساسی اذعان میکند و میگوید که عاشق بودن به او آرامش نمیدهد، بلکه او را پریشان و ناتوان کرده است.