شمارهٔ ۲۵۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا شمع من ز دیدهٔ شب زنده دار رفت
دود از سرم برآمد و اشک از کنار رفت
در پیچ و تاب حلقه آن زلف خم به خم
کاری که کرد، دست و دل من ز کار رفت
افسانه کم کنید که جوشید گریه ام
خوابم کنون ز دیده اختر شمار رفت
آشفته است حلقهٔ شوریدگان، مگر
حرفی از آن دو سلسلهٔ تابدار رفت؟
آتش ز ناله ام به خس آشیان فتاد
خاری که بود از چمنم یادگار، رفت
دیگر مگر میم چو سبو، در گلو کنید
دست من از کرشمهٔ ساقی ز کار رفت
ای ساده دل، وفای حریفان نظاره کن
گل ناکشیده ساغر خود را، بهار رفت
یک ره، گذر به خاک نشینان نمی کنی
عمرم چو نقش پا به ره انتظار رفت
زین جان بی نفس چه نوا خیزدت حزین
از ساز نغمهای نتراود، چو تار رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، احساسات عمیق خود را در مورد عشق و جدایی بیان میکند. او از غم و اندوهی که بر او نازل شده حرف میزند و به وضعیتی اشاره میکند که در آن، اشک و دود و افسردگی به سراغش آمدهاند. در حالی که شب از دست رفته و امیدش به خواب و آرامش کمتر شده، او به یاد عشق خود مشغول است و از نقصانی که در زندگیاش به وجود آمده، شکایت دارد. در نهایت، شاعر از حسرت و دلتنگی خود به خاطر گذشته و عشقهای فراموش شده سخن میگوید و بر بیپناهی خود در دنیای عشق و انتظار تأکید میکند.