شمارهٔ ۲۷۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
نثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت
هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی تو
به شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت
کرشمه نیم نگه کرده بود با مردم
مروّت دل بیگانه آشنا نگذاشت
شبانه شکر تو را داشت زیر لب نفسم
به حیرتم که چرا چشم سرمه سا نگذاشت
حزین از آن سگ کو، تا به حشر ممنونم
که استخوان مرا زلّهٔ هما نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و ناتوانی شاعر در برابر زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر از غبار زمان و غیبت معشوق شکایت میکند که نتوانسته میان آینه و تصویر خود صفا ایجاد کند. او از جراحتهای عاطفی ناشی از عشق و ناکامی میگوید و اشاره دارد که در مقابل زیبایی معشوق، هرچقدر هم که آماده باشد، حیا و خجالت مانع ابراز احساساتش میشود. همچنین شاعر به قربانی شدن در سایه معشوق و ناتوانی در طلب عشق و محبت او اشاره میکند. در انتها، به نوعی قدردانی از چیزی که تحت شرایط سخت هنوز پایهبندی شده، پرداخته است. این شعر نشاندهنده یاس و حسرت و همچنین تقدیر از عشق در دنیای پرفراز و نشیب است.