نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۷ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد

که بایدت به در پیر می فروش آمد

به جان چو خدمت میخانه راکمر بستم

سرم ز مستی آسودگی به هوش آمد

چو ره به گشت گلستان وحدتم دادند

نوای بلبل و زاغم، یکی به گوش آمد

به پای مغبچه گر جان دهم غریب مدان

که خون مشرب یک رنگیم به جوش آمد

برآور از قفس ای بلبل خزان زده سر

که فصل گل شد و ایام عیش و نوش آمد

دگر خموش نشستن به خانه، بی دردیست

که قمری از سر هر شاخ در خروش آمد

سرم به قیصر و خاقان فرو نمی آید

از آن زمان که سبوی میم به دوش آمد

کسی زبان نتواند به راز غیب گشود

جرس به قافلهٔ اهل دل خموش آمد

به دست پیر خرابات توبه کرده حزین

که مست از در میخانه خرقه پوش آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با بیان حال و هوای میخانه و تاثیر می بر روح و جان خود، از سروش صبحگاهی می‌گوید که او را به حضور در میخانه دعوت کرده است. او به شوق نوشیدن شراب و لذت بردن از زیبایی‌های زندگی و عشق و استغفار از گذشته می‌پردازد. در اینجا، اتحاد و همدلی در عشق و می‌نوشی مطرح شده و شاعر بر لزوم شادی و شوق به زندگی تأکید می‌کند. او به رهایی از قفس و فرار از ناراحتی‌ها اشاره دارد و به درک و شناخت عمیق‌تری از زندگی و حال خود می‌رسد. در نهایت، با توجه به پیری که در میخانه است، نشان می‌دهد که حالتی از توبه و بازگشت به خوشی‌های زندگی را تجربه کرده است.