نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۹ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حریف عیش جهان بی دماغ می ماند

پیاله می رود از دست و داغ می ماند

چنین که عشق زند ره، فقیه و زاهد را

کدام مرد، به کنج فراغ می ماند

ز خوی آتش عشق غیور، بوالعجب است

که آشیانهٔ بلبل به باغ، می ماند

چنان ز زلف تو آشفته است خاطر من

که بوی نافه به موی دماغ می ماند

به سفله، عالم افسرده، باد ارزانی

خزان چو گشت، گلستان به زاغ می ماند

چو آمدی ز رخت باغ سرخ رو گردید

ز رفتنت به کف لاله، داغ می ماند

من از حریص شرابی، کفم تهی ست حزین

خوش آنکه درد مِی اش در ایاغ می ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عاشقانه و عواطف انسانی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق، زندگی را برای انسان‌ها تغییر می‌دهد و به نوعی چالش‌های عاطفی ایجاد می‌کند. او می‌گوید که تحت تأثیر عشق، حتی افراد زاهد و فقیه نیز نمی‌توانند از آن فرار کنند و به حالتی آرام و بی‌دغدغه باقی بمانند. همچنین، شعر به زیبایی‌های عشق و درد و شوقی که با آن همراه است اشاره می‌کند و این ایده را منتقل می‌کند که عشق می‌تواند مانند آتش، جان انسان را بسوزاند و خاطرات فراموش‌نشدنی به جا بگذارد. در نهایت، شاعر افسوس می‌خورد که برای او شراب عشقی باقی نمانده و دردهای ناشی از آن همیشگی است.