شمارهٔ ۳۶۴ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟
ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان
طلوع شعشعه ی آفتاب می باید
معاشران به نشاط بهار، خنده زنید
مجال نیست که گل ساغری بپیماید
به دست کوتهم آن طرّهٔ رسا نفتاد
چه شد که پرچم آهم به عرش می ساید
به بانگ بربط و می بادهٔ مغانه بکش
که واعظ نفس افسرده، ژاژ می خاید
رسد چو دور به زاهد، قدح برافشانید
پیاله گر نکشد، دامنی بیالاید
دلم ز غنچه پیکان او شکفت حزین
خوشا دلی که ز فیضش دلی بیاساید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اگر نسیمی نباشد، چطور میتوان زلف معشوق را گشود و او را به عاشقان نشان داد؟ تا زمانی که شمعی وجود نداشته باشد، روز به حقیقت نمیرسد. رفقا باید از بهار لذت ببرند و نگذارند گلها به تماشای ساغر بنشینند. دستی که کوتاه است، نمیتواند به طرهی زیبا برسد. ما باید با موسیقی و شراب به شادی بپردازیم، زیرا واعظ تنها به ناله و افکار منفی میپردازد. زاهد باید دریابد که اگر در بزم نباشد، چه فایدهای خواهد داشت. دلم از عشق و زیبایی معشوق شعلهور میشود و دل خوشی که از فیض او آرام گیرد، خوشا به حالش.