شمارهٔ ۳۷ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما
کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟
دل به افسانه، جدا کی شود از دلبر ما؟
لب اگر باز کنی، چهره اگر بنمایی
گل کند جنّت ما، موج زند کوثر ما
این که در دامن صحرای جنون می بینی
لاله نبود، که گل انداخته، چشم تر ما
زندگی بخش بود مرده دلان را چون صبح
مگذر از فیض صفای دم جان پرور ما
گریه ساکن نکند آتش ما را در عشق
شعله یک نیزه گذشته ست چو شمع از سر ما
باده از پردهٔ شب، ساقی ما صاف کند
شفق صبح بود دُرد تَهِ ساغر ما
این سیاهی به سر ما، نه ز داغ است حزین
پرتو انداخته بر تارک ما، اختر ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وضوح از احساسات غم، عشق و زیبایی سخن میگوید. شاعر از آتش عشق و سوختگی ناشی از آن صحبت میکند و به تأثیری که این عشق بر زندگی و دلهای مرده میگذارد، اشاره میکند. او تصویرهایی از بهشت، گل و صبح را به کار میبرد تا زیبایی و شیرینی عشق را نشان دهد. همچنین، شاعر اعتراف میکند که دردهای زندگی را نیز باید با امید و زیبایی دید و زندگی را از طریق عشق و صفای دل تجربه کرد. در نهایت، حس سرشار از عشق و آرزو در برابر ستم و غم را بیان میکند و به نور و روشنایی امید میپردازد.