شمارهٔ ۴۹۰ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآید
ز گرد هستیم آن نازنین سوار برآید
همین بس است که خود چاک می زنم به گریبان
ز دست کوته ما بیش ازین چه کار برآید؟
ز سرگذشته، به راهت نشسته ایمکه تاکی
نگه به عربده، زان چشم میگسار برآید
بغیر از اینکه به سرگشتگی جهان به سر آری
دگر چه کام دل از دور روزگار برآید؟
چه آتشی ست حزین ، این که در جگر زده عشقت؟
به یک صفیر تو، دود از دل بهار برآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و غمانگیز شاعر نسبت به معشوقهاش اشاره دارد. شاعر آرزو دارد که با دیدن معشوق، از غبار و ناامیدیهای زندگی رها شود و این تنها در دستان خودش نیست. او به سرگشتگی و درد ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که حتی با وجود چالشها و مشکلات، عشقش همچنان شعلهور است و میتواند بر جو دلهای او تأثیر بگذارد. در کل، شعر احساس تنهایی، عشق و longing را به خوبی بیان میکند.