نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۲ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل

ز خط غالیه سای تو، مشک ناب خجل

به دل خیال تو آمد شبی و منفعلم

که میزبان شود از کلبهٔ خراب خجل

دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی

نگشت آن لب میگون ازین کباب خجل

حیات یک دمه هم صرف پوچ شد چو حباب

کسی مباد ز عمر سبک رکاب خجل

به روی ساقی گلچهره چون نظر فکنم؟

مرا که توبه، نمود از رخ شراب خجل

ز پشت پا نظر از شرم بر نمی دارد

شده ست نرگس از آن چشم نیم خواب خجل

سحر به باغ چنان این غزل سرود حزین

که گشت بلبل گوینده در جواب خجل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی‌های صبح و خجالت آفتاب سخن می‌گوید که به خاطر زیبایی‌های محبوبش (که به خط غالیه تشبیه شده) شرمنده است. او در دلش خیال محبوب را می‌پروراند و احساس می‌کند که به خاطر شرایطش، میزبان شایسته‌ای نیست. شاعر به یاد وعده‌ای که محبوب به او داده و او را ترک کرده، به درد و آتش دلش اشاره می‌کند. او حیات را مانند حبابی می‌داند که بی‌مورد می‌گذرد و آرزو می‌کند عمرش به هدر نرود. در ادامه، نگاهی به چهره محبوبش می‌اندازد و احساس شرم می‌کند از اینکه او توبه کرده و از شراب دوری می‌کند. در نهایت، شعر با حسرت بلبل در باغ به پایان می‌رسد که از غم جدایی و شادابی محبوب، به طور حزین آواز می‌خواند.