شمارهٔ ۶۸۶ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عقل دور است از آن جهان که منم
عشق داند مرا چنان که منم
سره ام در قمار سربازی
حبّذا سود بی زیان که منم
چشم صورت حجاب اگر نشود
عین معنی شود عیان که منم
نوبهارم خزان نمی داند
خرّم این باغ و بوستان که منم
منم اینک، چه می تواند کرد
مرگ با جان جاودان که منم؟
بر سرم سایهٔ همایی هست
منگر این مشت استخوان که منم
چشم بر راه جلوه ای بودم
زد به دل حلقه ناگهان که منم
رمهٔ عقل و هوش حیران است
گر شعیبم و گر شبان که منم
طالع و طبع کیمیا دانم
بوالعجب شهرهٔ نهان که منم
غیر خضر قلم نساخته تر
لب ازین چشمهٔ روان که منم
خشکی مشرب سرای خودی
دور ازین بحر بی کران که منم
تهی از باده کس ندیده حزین
خسروانی خم مغان که منم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اندیشهها و احساسات شاعر درباره عشق و وجود انسان میپردازد. او با تأکید بر این که عقل نمیتواند به درک واقعی او برسد، عشق را وسیلهای برای شناخت خود معرفی میکند. شاعر خود را در محیطی پر از تناقضات میبیند؛ از یک سو، او را فردی با هویت قوی و جاودانگی میداند و از سوی دیگر، به تواضع و نیازهای انسانیاش اشاره میکند. او نشان میدهد که در درون خود باغی خرم دارد که دیگران نمیتوانند آن را ببینند. همچنین، او به نقش خود در زندگی و گشت و گذارهای معنوی اشاره دارد و خود را در مسیری منحصر به فرد و غیرقابل مشابه معرفی میکند. با استفاده از تصاویری از طبیعت و وجود، شاعر به عمق تجربه انسانی و جستجوی حقیقت اشاره میکند.