شمارهٔ ۸۶۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟
دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟
تو شمع محفل انسی به تیره وحشتگاه
تو زبب ىسند قدسی، بر آستان چونی؟
عنان گسسته، تو را بحر جود میجوید
به ریگ بادیه، ای ماهی تپان چونی؟
زلال خضر، تو را، سینه چاک می طلبد
نفس گداخته، دنبال کاروان چونی؟
به جلوه بود، مدار تو شوخ چشم شرار
نشسته در دل سنگ، ای سبک عنان چونی؟
تو رشک یوسف مصری، فتاده در چه تن
تو بازکنگر عرشی، به خاکدان چونی؟
فروغ حسن تو را آفت زوال نبود
به عقده ذنب ای مهر خاوران چونی؟
هلاک شیوه شوخی شوم که گفت، حزین
جدا ز وصل من ای زار خسته جان چونی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال و احوال انسانی میپردازد که در شرایط دشوار و ناامیدکنندهای قرار دارد. او از زیباییها و امیدهایی که در زندگی وجود دارد، مانند روشنایی وجودی و جاذبههای معنوی، سخن میگوید. شاعر از مفهوم عشق و ارتباط با معشوقهای سخن میگوید که در عین سختیها و محدودیتها، زیبایی و نور را به وجود میآورد. او با استفاده از توصیفاتی مانند شمع محفل و رشک یوسف، به تصویر کشیدن زیبایی و کمال میپردازد در حالی که از درد و احساس جدایی نیز صحبت میکند و بیان میکند که چگونه این جدایی میتواند روح را خسته کند. در نهایت، شاعر با نگاهی عمیق به وجود و ارتباطات انسانی، به جستوجوی معنا و امید در زندگی میپردازد.