شمارهٔ ۸۷۶ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی
یکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی
به خون من دو زبردست، هم زبان شده اند
نگاه مست یکی، چشم میگسار یکی
دو فتنه گر به کمین دل رمیدهٔ ماست
کمند طره یکی، زلف تابدار یکی
یکی، دو کرده غمم را فریب وعدهٔ تو
بلای هجر یکی، درد انتظار یکی
نه در دلی و نه در دیدهٔ خراب مرا
ازین دو خانه، نیامد تو را به کار یکی
نیم به هجر تو تنها، دو همنشین دارم
دل شکسته یکی، جان بی قرار یکی
به عندلیب چمن نوبت فغان نرسد
حدیث جورت اگر گویم، از هزار یکی
کنون دو سلسله جنبان بود جنون مرا
خط عبیر شمیمت یکی، بهار یکی
خدنگ های تغافل خطا نمی گردد
ز شست غمزه ات، ای نازنین سوار، یکی
گدا و شاه به تنهایی از جهان رفتند
درین دیار، به یاری نشد دچار، یکی
به دهر، الفت و انصاف نیست یاران را
یکی حریف نشاط است و سوگوار، یکی
زگرد حادثه میدان روزگار پر است
خدا کند که برآید ازین غبار، یکی
ز بزم وصل، حزین این قدر خبر دارم
که بیخودانه، سرم داشت درکنار، یکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دو دشمنی که به نوعی با یکدیگر در ارتباط هستند صحبت میکند. یکی از آنها دشمن جان شاعر و دیگری روزگار است. شاعر به وضعیت غمانگیز خود اشاره میکند که در آن، دو موجب دردسر برای دلش وجود دارند: یکی شراب و دیگری زلفهای زیبا. دل شاعر در انتظار معشوق و غم جدایی است، و او احساس میکند در هیچیک از دنیای خارج و درون خود حمایت و یاری ندارد. شاعر به درد دل و نرمی روح اشاره میکند و بیان میکند که حتی در میان خوشیها نیز غم و اندوه وجود دارد. او از ویژگیهای زندگی مانند پلشتیهای زمانه و ناپایداری دوستیها یاد میکند و امیدوار است که روزی از این وضعیت رها شود. در انتها، شاعر به تجربیات خود از وصال و تحولاتش در عشق میپردازد و از عمق احساساتش در این رابطه میگوید.