نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۵ - حکایت حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / صفیر دل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

گذشتم به شب زنده داری سحر

ز صحرانشینان آن بوم و بر

چو مجنون در آن دشت تنها نشین

در اطراف او بود روشن، زمین

شب تار ازو لیلهٔ القدر بود

فروزانتر از پرتو بدر بود

زهر جانبش تا دو صد گام ره

تو گفتی که افتاده پرتو ز مَه

در آن روشنی چون گرفتم قرار

تفحص نمودم، یمین و یسار

شرار درخشان به سرمنزلش

ندیدم بغیر از چراغ دلش

برآوردم آنگاه مصحف ز جیب

بخواندم به امداد آن نور غیب

تعجب کنان گفتم ای حق پرست

چه سان آمدت این کرامت به دست؟

بخندید و گفت ای سراپا شعور

من از ظلمتم در عجب، تو ز نور

جهان جمله انوار ذات خداست

تو را از فروغی تعجب چراست؟

من اهل کرامت نیم ای شفیق

نه سلطان بسطامیم نه شقیق

دودانگی به مزدوری اندوختم

به خاک کسی شمعی افروختم

از آن شب، شب تیرهام روز شد

چراغ دلم، محفل افروز شد

حزین، از شبت تیرگی دور باد

دلت زنده، خاکت پر از نور باد

به بالین دل، شمع داغی ببر

زیارتگهی را چراغی ببر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از تجربه‌ی شب‌زنده‌داری و سحرگاه خود سخن می‌گوید. او به تنهایی در دشت نشسته و در اطرافش نورانی است، به‌طوری‌که شب تاریش به شب قدر تبدیل شده است. او با تعجب به جستجوی حقیقت می‌پردازد و تنها چراغی که می‌بیند، چراغ دلش است. در این حین، مصحف را از جیب خود بیرون می‌آورد و به کمک نور غیبی به خواندن می‌پردازد. حق‌پرست از خداوند می‌خواهد که کرامت را چگونه به دست آورده است. خداوند پاسخ می‌دهد که دنیا پر از انوار ذات اوست و این حیرت از فروغ است. شاعر به بیان این نکته می‌پردازد که او اهل کرامت نیست و تنها در تلاش برای روشن نگه‌داشتن دل و روح خود است. در انتهای شعر، شاعر آرزوی نور و روشنی برای دلی پر از عشق و معنویت دارد.