شمارهٔ ۲۴ - و له ایضا حیدر شیرازی
حیدر شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا به شیراز نگارم ز سفر باز آمد
راحت روح من خسته جگر باز آمد
ناگه آن ماه پری چهره روان از چشمم
همچو سیاره شد و همچو قمر باز آمد
آن صنم نور بصر بود، برفت از بصرم
وین زمان در بصرم نور بصر باز آمد
همچو پسته من دل خسته نگنجم در پوست
که مرا یار شکرخنده ز در باز آمد
رد مگردان دل حیدر که قبول تو شود
خاصه اکنون که به پیش تو نظرباز آمد
دل به مصر دهنت رفت و شد آنجا عاشق
چون تواند دل از آن تنگ شکر باز آمد؟
دل من از همه باز آمد و در دست غمت
همچو مستی است که در پیش خطر باز آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات خود پس از بازگشت به شیراز و دیدار محبوبش میپردازد. او از خستگی روح و دل خود صحبت میکند و بیان میکند که محبوبش مانند ماه و ستارهای درخشان در دیدگانش دوباره ظاهر شده است. دل او که پیش از این خالی و بیحالت بود، اکنون با دیدن محبوبش پر از شوق و نشاط شده است. شاعر همچنین به رابطه عاطفی عمیق خود اشاره میکند و احساس میکند که دلش به دور از محبوبش در حال سرگردانی است. با وجود تمام مشکلات و دردها، دیدار محبوبش لذتبخش و شگفتآور است.