نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ - و له ایضا حیدر شیرازی

حیدر شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بتم چو ساغر یاقوت ناب می‌گیرد

گل از حرارت می در گلاب می‌گیرد

از آن نفس که بدیدم به خواب چشم خوشت

گمان مبر که مرا بی‌تو خواب می‌گیرد

مگر ز روی تو یک ذره می‌شود پیدا

که مه هلال شد و آفتاب می‌گیرد

فروغ چهرهٔ خوبت که آب رویم برد

چه آتشی است که در شیخ و شاب می‌گیرد

من از برت نگریزم که الچی غم تو

چو رستم است که افراسیاب می‌گیرد

درون کوی خرابات نیستی، حیدر

به یاد لعل تو جام شراب می‌گیرد

فروغ بادهٔ لعلی درون جام بلور

چو آتش است که از روی آب می‌گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و تاثیر عمیق عشق می‌پردازد. او می‌گوید که درختان و گل‌ها از حرارت وجود معشوق شکوفا می‌شوند و خواب و خیال او بسیار شیرین و آرامش‌بخش است. شاعر می‌افزاید که زیبایی معشوقش همچون نور خورشید و ماه است و این زیبایی در دل و جان او آتش می‌افروزد. او از غم دوری معشوق می‌گوید و اینکه نمی‌تواند از یاد او بگریزد. در نهایت، شاعر به تاثیر شراب و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و این دو را به شکلی هنرمندانه با یکدیگر پیوند می‌زند.