شمارهٔ ۴۴ - و له ایضا حیدر شیرازی
حیدر شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که درد مرا از لب تو درمان است
ببین که چون سر زلفت دلم پریشان است
گرم به باد دهی، ز آتش تو خاک شوم
که خاک پای تو خوشتر ز آب حیوان است
اگر اسیر کمند تو می شوم، چه شود
اسیر گلشن رویت هزاردستان است
به یوسف نکنم نسبت ای عزیز! که تو
هزار یوسفت اندر چه زنخدان است
ترنج غبغب و نار برش اگر بینی
مگو ز سیب سپاهان چرا که به ز آن است
تن ضعیف من از مهر عالم افروزش
چو ماه یک شبه از چشم خلق پنهان است
مرا ز فندق وبادام می کند گریان
شکرلبی که دهانش چو پسته خندان است
غبار خط که نوشتی، به نسخ حاجت نیست
محقق است که خط تو به ز ریحان است
مسوز حیدر بیدل چو عود در مجلس
که همچو نای ز چنگ غم تو نالان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی میپردازد. شاعر از درد و پریشانی ناشی از عشق سخن میگوید و به زیبایی معشوق اشاره میکند. او میگوید که اگرچه اسیر عشق اوست، اما این اسارت شیرینتر از هر آزادی دیگری است. شاعر به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد و او را از هر زیبایی دیگری برتر میداند. در نهایت، درد و غم ناشی از عشق را با موسیقی و عواطف توصیف میکند و اشاره میکند که غم او همواره در دلش زنده است.