بخش ۱ - اسرار خودی اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / اسرار خودی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زاین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
مولانا جلال الدین رومی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دی شیخ با چراغ در شهر میگردد زیرا از دیوها و جانوران خسته است و آرزوی انسان را دارد. او از همرهان سستعنصر خود دلگیر است و آرزوی شیر خدا و رستم دستان را دارد. وقتی میگوید که آنچه جستهایم پیدا نمیشود، پاسخ میگیرد که آنچه نمیتوان یافت، خود آرزوی اوست.