بخش ۲۳۷ - حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم
دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم
حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم
عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم
نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش
نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم
بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویم
در خرابات مغان گردش جامی دارم
بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذر
مرغ لاهوتم و از دوست پیامی دارم
پرده برگیرم و در پرده سخن میگویم
تیغ خونریزم و خود را به نیامی دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حسرت خود بر زیبایی و جذبه معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که همواره در آرزوی دیدن آن ماه زیباست و در جستجوی عشق و سرخیاش است. او به عدم وابستگیاش به زمان حال یا آینده اشاره میکند و میگوید که در نمیانه روزگار نه در اوج و نه در سقوط قرار دارد. شاعر به دنبال نوشیدن شراب و شادی در خرابات است و از شور و شوق عاشقانهاش باخبر است. او در پایان به نیازی عمیق به عشق و احساساتش اشاره دارد و در پی ارتباطی با دوستی گمشده است.