نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۷۰ - جلال و هگل اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

می گشودم شبی به ناخن فکر

عقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمود

ابدی را ز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتی

خجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتم

کشتی عقل گشت طوفانی

خواب بر من دمید افسونی

چشم بستم ز باقی و فانی

نگه شوق تیز تر گردید

چهره بنمود پیر یزدانی

آفتابی که از تجلی او

افق روم و شام نورانی

شعله اش در جهان تیره نهاد

به بیابان چراغ رهبانی

معنی از حرف او همی روید

صفت لاله های نعمانی

گفت با من چه خفته ئی برخیز

به سرابی سفینه می رانی؟

«به خرد راه عشق می پوئی؟

به چراغ آفتاب می جوئی؟»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تفکر و تأمل در دنیای هستی و ابعاد آن می‌پردازد. او در مواجهه با اندیشه‌های عمیق و حکیمانه، احساس خجالت از محدودیت‌های دنیای مادی می‌کند. با غرق شدن در دریای تفکر و عقل، کشتی اندیشه‌اش در طوفان قرار می‌گیرد و در این حالت خواب و خیالی فراگیر او را در بر می‌گیرد. ناگهان در آن خواب، چهره‌ای الهی و نورانی به او نمایان می‌شود، که تأثیر عظیمی بر او دارد و او را از دنیای فانی جدا می‌کند. این الهام، او را به جستجوی عشق و روشنایی هدایت می‌کند و توصیه می‌کند که از خواب غفلت بیدار شود و به سمت روشنی و حقیقت پیش رود. در نهایت، او به جستجوی عشق و نور الهی دعوت می‌شود.