بخش ۱۰۳ - بیا که خاوریان نقش تازهای بستند اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که خاوریان نقش تازهای بستند
دگر مرو به طواف بتی که بشکستند
چه جلوهایست که دلها به لذت نگهی
ز خاک راه مثال شراره برجَستند
کجاست منزل تورانیان شهرآشوب
که سینههای خود از تیزی نفس خستند
تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان طریق
بریده از همه عالم به خویش پیوستند
به چشم مردهدلان کائنات زندانی است
دو جام باده کشیدند و از جهان رستند
غلام همت بیدار آن سوارانم
ستاره را به سنان سُفته در گره بستند
فرشته را دگر آن فرصت سجود کجاست
که نوریان به تماشای خاکیان مستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به توصیف حال و هوای تازه ای در عالم روحانی اشاره دارد. شاعر از نوعی دگردیسی صحبت میکند که دیگر نمیتوان به بتهای شکسته و جاودانهی قدیم بازگشت. او از زیبایی نگاهها و تأثیرات آن بر دلها سخن میگوید و به نیاز به رهایی اشاره میکند. در این جهان، برخی افراد از همه چیز بریدند و به خود پیوستند. شاعر خود را غلام همتی میداند که به سواران پرجلال وفادار است و در تلاش است تا به طریقت و نور دست یابد. نهایتاً، شاعر اشاره میکند که فرصتی برای سجود و تماشای زیباییهای زمین و آسمان وجود ندارد و انسانها در جستجوی حقیقت هستند.