بخش ۹۷ - جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است
ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است
شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی
دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است
رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست
که حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است
یقین مؤمنی دارد گمان کافری دارد
چه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است
گهی باشد که کار ناخدائی میکند طوفان
که از طغیان موجی کشتیم بر ساحل افتاد است
نمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا را
گهر در سینهٔ دریا خزف بر ساحل افتاد است
نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را
زدم اکسیر را بر خاک صحرا باطل افتاد است
اگر در دل جهانی تازه ئی داری برون آور
که افرنگ از جراحتهای پنهان بسمل افتاد است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مشکلات و عدم آگاهی موجود در جهان اشاره میکند. او میگوید که مردم از حقیقت دل و نفس خود غافلاند و در مسیر زندگی به بیراهه میروند. شب تیره و راههای پیچیده نماد عدم یقین و سردرگمی در زندگی هستند. او به تنهایی و بلاتکلیفی انسانها اشاره میکند که در بین محبتها و دردها سرگرداناند. در این میان، مؤمنان و کافران هر کدام باورهایی دارند و این مسئله باعث سردرگمی مسلمانان شده است. همچنین، شاعر به طغیان امواج دریا و مشکلات آن اشاره میکند و میگوید که بلا و رنج بر ساحل زندگی انسانها افتاده است. او از سوز درون خود سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که برای پیدا کردن حقیقت، باید جنبههای جدیدی از دل و احساسات را کشف کرد. در نهایت، شاعر از جراحتهای پنهان انسانها و نیاز به بازگشت به حقیقتهای انسانی سخن میگوید.