بخش ۱۰۵ - بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند
کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند
من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام
این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند
بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم
ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند
غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب
چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند
ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج
نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی عاطفی و درونی خود صحبت میکند که به یاد ساقی و شراب میافتد. او حس میکند که در دلش نوعی جاذبه و روشنایی وجود دارد، اما نمیداند که این حس ناشی از نور است یا آتش. احساسات و تفکرات او به شدت در حال تقلا و تغییرند. شاعر به عدم نگرانی دیگران اشاره میکند و به زندگی و احساسات در تغییر و موقعیتهای دشوار اشاره میکند. او به نوعی از درد و لذت برای انسانیت و زندگی میگوید، و در نهایت بیان میدارد که برخی از دردها و نیشها نیز لازمه زندگی هستند.