نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۳ - می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست

هرچه از محکم و پاینده شناسی گذرد

کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست

دانش مغربیان فلسفهٔ مشرقیان

همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست

از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر

که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست

در طریقی که بنوک مژه کاویدم من

منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل دربارهٔ پوچی و عدم‌معنایی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که زیبایی‌ها و جذابیت‌های دنیوی، مانند عشق و جوانی، در برابر چشمان عمیق‌تر چیزی نیستند. او به قدرت‌های طبیعی و دانش‌های انسانی اشاره می‌کند و می‌گوید که همهٔ این‌ها در نهایت بی‌معنا هستند. شاعر توصیه می‌کند که از فکر کردن به خود نترسیم و به دنیای بیرونی بی‌جهت وابسته نشویم، زیرا وجود ما و جهان به معنای واقعی چیزی نیست. در نهایت، او به مسیر زندگی خود اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که حتی سفر و مسیرهای مختلف نیز بی‌ارزش هستند.