بخش ۱۱۴ - قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند
ز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند
به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچند
به خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند
بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریر
بروز رزم خود آگاه و تن فراموشند
نظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشند
ستاره های کهن را جنازه بر دوشند
زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب
معاشران همه سر مست بادهٔ دوشند
بلب رسید مرا آن سخن که نتوان گفت
بحیرتم که فقیهان شهر خاموشند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زندگی قلندران میپردازد که در تلاش هستند تا بر تمامی موانع طبیعی غلبه کنند و از شاه باج میستانند. آنها در ظاهر به روز خوشی میپردازند و در باطن از عشق و دروننگری بهرهمندند. این افراد در مراسمهای خود آسوده و شادابند، اما در میدان رزم بیخود و آگاه به کار خود هستند. شاعر به نظام تازهای که به وجود آمده اشاره میکند و بر مشکلات و چالشهای موجود در زمانه تأکید دارد. او از سکوت فقیهان شگفتزده است و به حيرت خود در مواجهه با واقعیتهای پنهان اشاره میکند.