بخش ۱۲۳ - بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ایکه در قافله ئی بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
از تنک جامی ما میکده رسوا گردید
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل دربارهٔ دنیا و زندگی میپردازد. شاعر تأکید میکند که از جاذبههای فریبندهٔ فرهنگهای دیگر بگذریم، زیرا ارزش زندگی و تجربیات ما بیشتر از آن است. او به قدرت گذر زمان اشاره میکند و میگوید که هیچچیز چنان پایدار نیست که بخواهد بر آن تکیه کنیم. زندگی باید با خرد و آگاهی سپری شود و انسان باید به درون خود و نور وجودش توجه کند. در نهایت، اشاره به نوشیدن شراب بهعنوان نمادی از آگاهی و درک عمیقتر دارد.