بخش ۱۳۱ - لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت
نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت
خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود
زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت
روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی
باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت
برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق
هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت
عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد
ورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و وضعیت عاطفی خود میپردازد. او از گلی به نام لاله یاد میکند که هیچ تمنایی ندارد و بر این اساس نشان میدهد که زندگی فاقد شور و نشاط است. همچنین اشاره میکند که در این فضای بیروح، چشم نرگس نیز تماشایی ندارد و دنیا فقط یک کاروان بیهدف است. شاعر به تنهایی و بیپروایی ایام اشاره میکند و میگوید که عشق حتی با فریادها هم نتوانسته جوش و خروش خاصی ایجاد کند. در نهایت، او تأکید میکند که این محفل ساکت هیچگونه غوغایی ندارد و زندگی خالی از شور و اشتیاق است.