نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۷ - برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا

تپید عشق و درین کشت نا بسامانی

هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم

نفس نفس به عیار زمانه سود مرا

جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت

شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا

پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست

کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی حالات درونی شاعر و تجربیات عاشقانه او می‌پردازد. شاعر احساس می‌کند که با عشق، مشکلات و پیچیدگی‌های زندگی‌اش برطرف شده است و عشق توانسته است او را از گره‌های موجود آزاد کند. او به یادآوری نگاه خاص معشوقه‌اش اشاره می‌کند که تأثیری عمیق بر او گذاشته و احساس می‌کند که این نگاه باعث شده تا خودش را بهتر بشناسد. همچنین، او از چالش‌های زندگی می‌گوید که همواره در برابرش قرار داشته‌اند، اما عشق به او انگیزه و قدرت می‌دهد. در نهایت، شاعر به جمله‌ای اشاره می‌کند که به او می‌گوید در این وضعیت، باید پیاله‌ای در دست گیرد تا از فضای عاشقانه و دل‌انگیز دور نشود.