نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۵ - کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را

چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش

ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را

دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی

به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را

می عشق و مستی او نرود برون ز خونم

که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را

تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی

دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را

بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید

چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با عشق و اشتیاقی عمیق به معشوق خود اشاره می‌کند. او آرزو دارد که معشوق را به اوج و بلندی برساند و نسبت به علم و دانش خود احساس ناتوانی می‌کند. شاعر از جدایی و آتش درد ناشی از آن سخن می‌گوید و تمایل دارد در نفس معشوق بمیرد تا بتواند او را آرام کند. عشق و مستی او به قدری عمیق است که نمی‌تواند از آن رها شود و به راحتی معشوق را از دست نخواهد داد. در نهایت، شاعر می‌خواهد خواسته‌هایش را به صورت درست و زیبا بیان کند و در حضور معشوق اگر کسی غزلی از او بخواند، انتظار محبت و توجه معشوق را دارد.