نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۳ - به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را

چه دلی که محنت او ز نفس شماری او

که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را

بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی

بکناره برفکندی در آبدار خود را

مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی

که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را

خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت

که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تسلی و آرامش بخشیدن دیگری اشاره می‌کند که نتوانسته است کار دل بی‌قرار او را سامان دهد. او دلش را دوباره به آن شخص می‌سپارد و از ناپایداری حیات شکایت می‌کند. شاعر در ادامه به ویژگی‌هایی چون جوشش و زیبایی طرف مقابل اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که به ندامت خود بپردازد. در نهایت، او به درد درون خود و خطرات ناشی از عشق و احساسات اشاره می‌کند و آن را نوعی غنیمت می‌داند که باید با احتیاط با آن برخورد کرد.