بخش ۵۳ - به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
چه دلی که محنت او ز نفس شماری او
که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی
بکناره برفکندی در آبدار خود را
مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی
که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت
که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تسلی و آرامش بخشیدن دیگری اشاره میکند که نتوانسته است کار دل بیقرار او را سامان دهد. او دلش را دوباره به آن شخص میسپارد و از ناپایداری حیات شکایت میکند. شاعر در ادامه به ویژگیهایی چون جوشش و زیبایی طرف مقابل اشاره میکند و از او میخواهد که به ندامت خود بپردازد. در نهایت، او به درد درون خود و خطرات ناشی از عشق و احساسات اشاره میکند و آن را نوعی غنیمت میداند که باید با احتیاط با آن برخورد کرد.