بخش ۵۴ - بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را
من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را
ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی
محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را
کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند
کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را
اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من
باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را
من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادم
نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را
از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی
جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تمایل عمیق خود به درک عشق و حضور الهی سخن میگوید. او داستانی را به واسطهی عشق و محبت روایت میکند و به ارتباط میان دلسوزی و خاموشی اشاره دارد. شاعر به تشبیه مراجعه میکند و میگوید که نوری که میبیند فقط پیامآور است و خاکی که در آغوش دارد، نشانهای از آسمان و روح بزرگ است. او بیان میکند که اگر حتی ذرهای از وجودش کم شود، حاضر نیست حیات جاودانی را با بهایی پایینتر دریافت کند. او به خود به عنوان دریایی بیپایان از عشق اشاره میکند که در امواج آن غوطهور شده و از معنای عمیق عشق و وجود جدیدی که پیدا کرده، میگوید.