نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶۷ - دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت

زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین

سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت

خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود

سخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت

خراب لذت آنم که چون شناخت مرا

عتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت

غمین مشو که جهان راز خود برون ندهد

که آنچه گل نتوانست مرغ نالان گفت

پیام شوق که من بی حجاب می گویم

به لاله قطره شبنم رسید و پنهان گفت

اگر سخن همه شوریده گفته ام چه عجب

که هر که گفت ز گیسوی او پریشان گفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و احساساتی است که در دل نسبت به یار وجود دارد. شاعر می‌گوید که نمی‌تواند به سادگی درباره‌ دلبستگی‌ها و احساسات خود سخن بگوید، زیرا عشق موضوعی پیچیده و عمیق است. او برای کسانی که توانسته‌اند به عمق وجود دیگران پی ببرند، ابراز شادمانی می‌کند. همچنین شاعر اشاره می‌کند که با وجود غم و حسرت، نباید ناراحت شد، زیرا بعضی از رازها در زندگی همچنان پنهان باقی می‌مانند. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که اگر احساساتش را به شکل آشفته‌ای بیان کرده، طبیعی است، زیرا هرکسی که از عشق سخن می‌گوید، به نوعی دچار سردرگمی می‌شود.