بخش ۷۳ - خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون
کاروان زین وادی دور و دراز آید برون
من به سیمای غلامان فر سلطان دیده ام
شعلهٔ محمود از خاک ایاز آید برون
عمر ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات
تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون
طرح نو می افکند اندر ضمیر کائنات
ناله ها کز سینهٔ اهل نیاز آید برون
چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفت
نغمه ام خون گشت و از رگهای ساز آید برون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف لحظاتی از ظهور و حضور خضر (نماد دانایی و زندگی جاوید) در دشت حجاز میپردازد و از آمدن کاروانی از دور و دراز سخن میگوید. شاعر به دیدن غلامان فرزند سلطان اشاره میکند و شعله محمود را که از خاک ایاز برمیآید، یادآور میشود. او زندگی را در کعبه و بتخانه در ناله میبیند و از بزم عشق یاد میکند که دانای راز از آنجا بیرون میآید. همچنین شاعر به این نکته اشاره دارد که نالههای اهل نیاز از سینهشان میجوشد و سرانجام، از ناامیدی در آهنگش میگوید و از دست رفتن نغمهاش و تبدیل آن به خون سخن میگوید. در کل، شعر به جستجوی حقیقت و معنا در زندگی و عشق میپردازد.