نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۴ - از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست

در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند

ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست

لب فروبند از فغان در ساز با درد فراق

عشق تا آهی کشد از جذب خویش آگاه نیست

شعله ئی میباش و خاشاکی که پیش آید بسوز

خاکیان را در حریم زندگانی راه نیست

جره شاهینی بمرغان سرا صحبت مگیر

خیز و بال و پر گشا پرواز تو کوتاه نیست

کرم شب تاب است شاعر در شبستان وجود

در پر و بالش فروغی گاه هست و گاه نیست

در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفت

زانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از درد و عشق سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او به قیامت درون خویش اشاره دارد که ناشی از عشق است و هیچ‌کس از آن خبر ندارد. شاعر اشاره می‌کند که عشق و اندیشه در وجودش آمیخته شده و او را در مقابل ناتمامی همچون ماه قرار داده است. او از فغان و ناراحتی خود می‌گوید و به این نکته توجه می‌کند که عشق از جذب خود آگاه نیست. شاعر خود را به شعله‌ای تشبیه می‌کند که می‌تواند خاشاک را بسوزاند و به خاکیان می‌گوید که در حریم زندگی راهی ندارند. او از دیگران می‌خواهد که بال و پر خود را گسترش دهند زیرا پرواز آنها محدود نیست. در نهایت، شاعر خود را به کرم شب‌تاب تشبیه می‌کند که در وجودش نور و تاریکی وجود دارد و در غزل‌هایش حال و هوای خود را بیان می‌کند.