نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۷ - سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید

سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر

وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید

کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام

هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید

ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی

در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید

از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ

جگر بحر شکافید و به سینا نرسید

عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت

شرر ماست که برجست و به پروانه رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساساتی عمیق و تجربه‌های شخصی می‌پردازد. او از ناکامی‌ها و دشواری‌هایی صحبت می‌کند که در ارتباط با عشق و زندگی احساس کرده است. اشاراتی به سنگ و شیشه وجود دارد که نشان‌دهنده تضادها و مشکلات است. همچنین، شاعر به جوی کوچکی اشاره می‌کند که علیرغم تلاش‌ها، به دریا نمی‌رسد و این نمادی از شکست‌ها و محدودیت‌های فردی است. در نهایت، عشق و تپش دل را به عنوان تجربه‌ای ارزشمند و آموزنده معرفی می‌کند که به روشنایی و زیبایی منتهی شده است.