بخش ۹ - من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم
به نظارهٔ جمالی چو ستاره دیده بازم
بهوای زخمهٔ تو همه نالهٔ خموشم
تو باین گمان که شاید ز نوا فتاده سازم
به ضمیرم آنچنان کن که ز شعلهٔ نوائی
دلِ خاکیان فروزم دلِ نوریان گدازم
تب و تاب فطرت ما ز نیازمندی ما
تو خدای بی نیازی نرسی بسوز و سازم
به کسی عیان نکردم ز کسی نهان نکردم
غزل آنچنان سرودم که برون فتاد رازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از حال درونی خود و ارتباطش با زیبایی و حقیقت سخن میگوید. او خود را در حالی معرفی میکند که اگرچه خاکی و معمولی است، اما به تماشای جمالی زیبا و درخشان نظاره دارد. شاعر احساس نیاز و دردی عمیق دارد و به خدای بینیازی متوجه میشود. او به شیوایی و عشق خود به هنر و شاعری اشاره میکند و میگوید که راز دلش را نه به کسی گفته و نه از کسی پنهان کرده است. غزل او انعکاسی از عشق و دروننگری است و نشاندهندهٔ تمایل به آشکار کردن احساسات و افکارش است.