نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۹۲ - گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون

ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک

ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون

تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار

کز درون او شعاع آفتاب آید برون

ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی

پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون

در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر

چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون

گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند

سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوع گذر از کدورت‌ها و رسیدن به روشنی و حقیقت اشاره می‌کند. او به این نکته تاکید دارد که باید واقعه‌ای و یا ضربه‌ای سخت به جان انسان بیفتد تا او از خواب غفلت بیدار شود و به حقیقت وجودی خود پی ببرد. همچنین، وی توصیه می‌کند که افراد باید با گریه‌ها و احساسات خود ارتباط برقرار کنند تا از درونشان نور و آگاهی به بیرون بیاید. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که در مسیر تکامل، نباید خود را در قید و بندهای دنیوی قرار داد و لازم است که بر تلاش درونی و رشد فردی تمرکز کرد تا به آگاهی و حقیقت نهایی دست یابند.