بخش ۹۹ - علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / زبور عجم / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست
واماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست
آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد
با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست
هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کرد
داغی که جگر سوزد در سینهٔ ماهی نیست
من چشم نه بردارم از روی نگارینش
آن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست
اقبال قبا پوشد در کار جهان کوشد
دریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و ناتوانی انسانی در درک عمیق عشق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که علم و دانش نمیتوانند عشق حقیقی را به تصویر بکشند و تجربه عشق با وجود درد و رنج آن، نمودی از زیبایی است. او همچنین به این موضوع اشاره میکند که حتی با عشق، انسان دچار احساس تنهایی و آوارگی میشود و در نهایت به محدودیتهای خود در درک و تجربه عشق میرسد. به عبارت دیگر، عشق به تنهایی کافی نیست و در نهایت انسان با دشواریها و چالشهایی مواجه است که فراتر از ظاهر خوشایند عشق میباشد.