شمارهٔ ۶ ایرج میرزا
ایرج میرزا / غزلها / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمد
که «خیز و جان و دل آماده کن، امیر آمد»
امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمت
چه خواب دید که سر وقتِ این فقیر آمد؟
چو دید از غمِ هجرانش سخت دلگیرم
به دلنوازیِ این پیرِ گوشه گیر آمد
نمانده بود مرا طاقتِ جدایی او
به موقع آمد و نیک آمد و هُژیر آمد
نکرده جنگ، اسیرم نموده بود به خویش
کنون به سرکشیِ موقفِ اسیر آمد
شکایتِ شبِ هجران به او نباید کرد
که خود ز دردِ دلِ عاشقان خبیر آمد
چه زور بود که بر پیکرِ علیل رسید
چه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد
کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دار
ز دست زود مده دامنش که دیر آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
Poet در این شعر به بیان احساست خود از آمدن امیر (حسن) میپردازد. او در ابتدا احساس دلتنگی و غم جدایی از امیر را توصیف میکند و به نحوهای که امیر با حشمت و زیبایی وارد میشود، اشاره میکند. شاعر بیان میکند که حتی در حالتی که اسیر عشق امیر شده است، او را به خوبی میشناسد و نیاز به شکایت از جدایی را بیفایده میداند. در انتها، او از دیگران میخواهد که مراقب امیر باشد و اجازه ندهند که او زود برود، زیرا پس از مدتها انتظار، بالاخره او به دیدارش آمده است.