شمارهٔ ۸۷ - خیر مقدم و گله ایرج میرزا
ایرج میرزا / قطعهها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
وه چه خوب آمدی صفا کردی
چه عجب شد که یاد ما کردی
ای بسا آرزوت میکردم
خوب شد آمدی صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دمید
که تو امروز یاد ما کردی
از چه دستی سحر بلند شدی
که تفقد به بینوا کردی
قلم پا به اختیار تو بود
یا ز سهوالقلم خطا کردی
بیوفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی وفا کردی؟
شب مگر خواب تازه دیدی تو
که سحر یاد آشنا کردی
هیچ دیدی که اندر این مدت
از فراقت به ما چهها کردی؟
دست بردار از دلم ای شاه
که تو این مُلک را گدا کردی
با تو هیچ آشتی نخواهم کرد
با همان پا که آمدی برگرد!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حضور و یادآوری محبوبش شادمان است و به یاد آرزوها و خواستههایش میافتد. او میپرسد که چه اتفاقی افتاده که محبوب به یاد او افتاده است. شاعر به زیبایی از احساس گذشتهاش سخن میگوید و به درد فراق اشاره میکند. او از محبوب میخواهد که از دلش بردارد، زیرا حضور او موجب رنجش شده است و در نهایت میگوید که دیگر نمیخواهد با او آشتی کند.