نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۷۳ - بازگشت به مغرب و کشتن قراطوس ایرانشان

ایرانشان ابن ابی الخیر / کوش‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چو آمد به دشت «اریله» فرود

سراپرده و خیمه زد پیش رود

چنان یافت مغرب که هرگز نبود

همه باغ و پالیز و کشت و درود

درخت برومند و آب روان

همه سبزه اندر خور خسروان

همه مرغزارش پر از گوسفند

همه جویبارش درخت بلند

از آن شادمانی یکی بزم ساخت

ز گردون همی تاج را برفراخت

قراطوسیان را بدان بزم خواند

سران سپه را به خوردن نشاند

قراطوس غمخواره در بند بود

به بند اندرون نیز خرسند بود

زن و بچّه و خویش و پیوند او

همه خوار و بیچاره در بند او

چو سرمست شد خواست او را به پیش

بدو گفت کای بدرگِ زشت‌کیش

ز فرمان ما سر چرا تافتی

چرا رزم را خیره پنداشتی

قراطوس از آن هول و تندی و خشم

نه پاسخْش داد و نه بر کرد چشم

برآورد می در سرِ کوش، جوش

بزد تیغ و انداختش سر ز دوش

دل مردم بزم از آن زخم تیغ

رمید و گرفتند راه گریغ

همی هرکسی گفت از این دو سپاه

که این دیو گم باد از تخت و گاه

بدان روز کاو این سپه یافت و گنج

که کشت آن سپاه دلاور به رنج

بدین سان نکشته‌ست اسیر ایچ کس

توئی داور پاک، فریادرس

ز کار قراطوس و کردار کوش

همی هرکه بشنید از او رفت هوش

پراگنده شد سهم او در جهان

به نزد کهان و به نزد مهان

وز آن جایگه لشکر اندر کشید

همه باختر را سراسر بدید

نبودی جز این خواسته بس بدی

از او پوشش و بخش هرکس بدی

چنان خوب و آباد بود آن زمین

که گفتند هرگز نبود این چنین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن شاعر از سفر به دشت اریله و زیبایی‌های آن صحبت می‌کند. در این منطقه، همه چیز سرسبز و آباد است و به گونه‌ای وصف شده که این سرزمین هرگز مانند آن دیده نشده است. وقتی قراطوس به این دشت می‌رسد، جلسه‌ای بزرگ برپا می‌کند و فرماندهان سپاهش را دعوت می‌کند. اما در همین حین، قراطوس به خشم می‌آید و شخصی را به خاطر نافرمانی می‌کشد. این عمل باعث ترس و فرار دیگران می‌شود. در نهایت، فضایی از ترس و ناامیدی به وجود می‌آید و تغییراتی در لشکر و سرنوشت آنها ایجاد می‌شود. این زمین زیبا و آباد تبدیل به جایی برای درد و رنج می‌شود و در نهایت دیگران از شقاوت خداوند فریاد می‌زنند.