بخش ۲۷۹ - یافتن زرّ رُسته ایرانشان
ایرانشان ابن ابی الخیر / کوشنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بدان مرز یک هفته آمد فراز
وز آن جا به راه سوان گشت باز
به راه اندرون زرّ رسته بیافت
که از ریگ همچون چراغی بتافت
فرود آمدند اندر آن ریگ گرم
که از تابش او همی سوخت چرم
بجست و بیاورد از آن هرکسی
شتروارها بار کرد او بسی
یله کرد از ایرانیان ده هزار
بدان تا بجویند زرّ عیار
بدادند یک سالهشان نان و آب
سوی ره مگیرید گفتا شتاب
براین ریگ، سالی درنگ آورید
وز این زرّ رسته به چنگ آورید
فرستم سر سالتان چارپای
بباشید با شادمانی به جای
برفت و ره باختر برگرفت
یکی گنج ازآن کان زر برگرفت
به هر مرز کآمد به شادی فرود
همه راه می بود و آواز رود
ببستند آذین و زر ریختند
ز دیوارها زعفران بیختند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در داستان، گروهی پس از یک هفته سفر به مرزی میرسند و در راهی با زرهایی که مانند چراغ میدرخشند برخورد میکنند. آنها در آنجا توقف کرده و بارشان را پر از زر میکنند. ایرانیان هزار نفر از مردم را به عنوان یاری به این سفر میفرستند و یکسال تأمین غذا برای آنها فراهم میکنند. آنها با شوق و شتاب برای جمعآوری زر بیشتر به سفر ادامه میدهند. پس از سالی، با برکت و شادی به خانه بازمیگردند و جشن بزرگی برپا میکنند و آذینها و زرها را پخش میکنند.