بخش ۳۱۸ - گفتگوی قارن و سلم ایرانشان
ایرانشان ابن ابی الخیر / کوشنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
وز آن روی چون سلم برگشت، رفت
سوی پهلوان شد همان گاه تفت
ورا دید پژمرده و ناتوان
ز بس خون که از زخم او شد روان
سخن گفتنی نرم و رخساره زرد
پُر از درد دل، لب پر از بادِ سرد
بیاورد سلم از بزرگان روم
تنی چند از ایران و هر مرز و بوم
بزرگان دانا و خسروپرست
به درمان آن زخم بردند دست
بدو سلم گفت ای جهان پهلوان
میندیش و خیره مگردان روان
کزین درد، یزدانت آسان کند
دل دشمنانت هراسان کند
که ما باز داریم از این رزم دست
یکی تا تو بر زین توانی نشست
که بی تو نَه خوب آید آوردگاه
نه کوس و درفش و نه جنگی سپاه
بدو گفت قارن که ای شهریار
زبان را بدین گفته رنجه مدار
به من گر جهان بر سر آید رواست
نه چرخ روان زیر فرمان ماست
یکی مُرد گیرم از ایرانیان
جهان را چه سود از من و چه زیان
تو و شاه باید که باشید شاد
مرا نیز در بزم دارید یاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بخش از داستان، سلم به سوی قهرمان رومی میرود و او را در حال ضعف و ناتوانی مشاهده میکند. قهرمان از شدت زخمها و خونریزی زرد و پژمرده شده است. سلم چند تن از بزرگان روم و ایران را فرا میخواند تا به درمان او بپردازند. او به قهرمان میگوید که نگران نباشد و نباید فکر کند که مشکل او باعث ناتوانی دشمنانش خواهد شد. سلم تاکید میکند که باید رزم را متوقف کنند تا قهرمان بتواند بهبود یابد، زیرا بدون او هیچ جنگی موفقیتآمیز نخواهد بود. قهرمان، قارن، نیز بیان میکند که با توجه به شرایط، شایسته است که همه شاد باشند و خاطر نشان میکند که در صورت نیاز، حاضر است حتی جانش را فدای ایران کند.