شمارهٔ ۱۰۰۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
تو شمعی و منت پروانه باشم
به عشقت در جهان افسانه باشم
اسیر غم به یاد آشنایی
ز وصلت تا به کی بیگانه باشم
مسلسل مانده در زنجیر زلفش
به زاری تا به کی دیوانه باشم
تو بر طرف چمن در شادی و من
بدین سان با غمت همخانه باشم
از آن خال سیاه و زلف چون دام
چو مرغی در هوای دانه باشم
ندانم تا به کی جان در کف دست
خروشان در پی جانانه باشم
درین دریا که موجش خون دلهاست
به جست و جوی آن دُردانه باشم
جهان ویران شد از آشوب هجرت
چرا من خود درین ویرانه باشم
دلم بوسی ز لعلت خواست گفتم
اگر فرمان دهد پروانه باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی به معشوق سخن میگوید. او خود را شمعی میداند که در انتظار پروانه است و آرزو دارد تا در عشق معشوق، مظهری از افسانه باشد. او به شدت تحت تأثیر یادآوری آشناییاش به غم اسیر است و احساس میکند که سالها از معشوق دور افتاده. با وجود دیوانگی به خاطر زلف معشوق، او در عذاب و غم به سر میبرد. شاعر همچنان در تلاش برای رسیدن به عشق خود است و در دنیایی پر از آشوب تلاش میکند تا نشانهای از معشوق را بیابد. در نهایت، او با اشاره به زیبایی معشوق و آرزوی بوسیدن لعل او، ابراز میکند که اگر معشوق اجازه دهد، خواستهاش این است که همچون پروانهای فدای او شود.