شمارهٔ ۱۰۰۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم
گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم
بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این
تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم
سرو قدت به خون جگر پروریدهام
زان رو کش آب دادهام از جویبار چشم
آزار مردم این همه خوش نیست دلبرا
نازک بود دو دیده ما کار و بار چشم
یک جرعه می ز لعل لب خویش نوش کن
تا بشکند به معجز لعلت خمار چشم
چون غمزه در فراق تو بر هم زنم بتا
خون میرود به دامنم از رهگذار چشم
بی روی تو جهان همه تیره است پیش ما
زیرا سیه شدهست مرا روزگار چشم
از گلشن وصال تو خواهیم رنگ و بوی
تا دشمن تو را شوم ای دوست خار چشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلدادگی عاشق به معشوق است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که هر بار به او مینگرد، دلش میل به زندگی و تازگی میکند. او از غم و فراق معشوق میسوزد و میگوید که بدون او جهان برایش تاریک و بیروح است. همچنین به این موضوع اشاره میکند که معشوق با نگاه و رفتار خود، دل عاشق را به شدت تحت تأثیر قرار داده و او را به نوشیدن می وادار میکند تا به غمهایش پایان دهد. در نهایت، شاعر آرزو میکند که در وصال معشوق رنگ و بویی تازه بگیرد و خود را در برابر دشمنانش به عنوان حمایتگری از معشوق نشان دهد.