شمارهٔ ۱۰۰۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ز زلفت بو نمییابد دماغم
به خون دیده میسوزد چراغم
مرا در دل بُد این پیکان هجران
نهادی از جفا بر سینه داغم
چو شادی از وصالش نیست ما را
چه تدبیرم بباید ساخت با غم
چو امکان نیست یک گل چیدن از وصل
چه حاصل ای جهان از باغ و راغم
جهان بی روی گلرنگش نخواهم
که از جنّت بوَد با او فراغم
صبا آورد از زلفش نسیمی
ز بوی آن معطّر شد دماغم
چو گل از باغ بیرون رفت اکنون
حوالت کرد هجرانش به داغم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل از حسرت و درد جدایی صحبت میکند. شاعر میگوید که بوی زلف معشوقش احساسش را شگفتانگیز میکند و چراغ دلش با اشک میسوزد. او از جدایی و رنجی که به سینهاش تحمیل شده، شکایت دارد و میداند که بدون وصال محبوبش، هیچ شادیای نخواهد داشت. شاعر به این فکر میکند که چه راهی برای مواجهه با غم بیابد و اینکه در دنیایی که معشوق در آن نیست، هیچ ارزشی برای گل و باغ نمیبیند. او دنیا را بدون روی معشوقش نمیخواهد و تنها از نسیم موهای او یاد میکند که به دلش آرامش میدهد. در نهایت، او احساس دردی عمیق از جدایی را در دلتنگی خود حس میکند.