شمارهٔ ۱۰۰۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دوش میرفت دوش بر دوشم
زد بُطر آن مه کله پوشم
صبحگاهش به خواب میدیدم
که به ناز آمدی در آغوشم
آنچنان بی خبر شدم در خواب
که هنوز از خیال مدهوشم
چه می است اینکه عشق او درداد
که به بویی ز دل بشد هوشم
گر مرا یاد ناوری هرگز
نشود یاد تو فراموشم
چند مهرت نهان کنم از خلق
چند آتش به زیر نی پوشم
گر بدانی که در غم هجرت
چه قدحهای زهر مینوشم
هم ترّحم کنی به حال جهان
نکنی عاقبت فراموشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر است. او در خواب به یاد معشوق میافتد و در آغوش او میبیند. شاعر از شدت عشق و محبتش به معشوق به حالت بیخبر و مدهوش درآمده و تلاش میکند عشقش را از دیگران پنهان کند. او به تلخی از درد جدایی و غمهای ناشی از آن سخن میگوید و در نهایت از معشوق درخواست میکند که به حال او ترحم کند و او را فراموش نکند.