شمارهٔ ۱۰۱۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بگرفت ز دست غم ملالم
باشد که نظر کنی به حالم
من بلبل مست در گلستان
از شوق رخش چرا ننالم
در حسرت آن هلال ابرو
ای دوست ببین که چون هلالم
آشفته به عشق آن پری رو
مشتاق بدان دو زلف و خالم
در وصل تو چون الف قدم بود
وامروز ز هجر همچو دالم
با آنکه مرا نمیکنی یاد
یک دم نروی تو از خیالم
در بند فراق تو گرفتار
محروم به یک ره از وصالم
سرگشته چو خضر بر لب جوی
بر لب بچکان از آن زلالم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و حسرتی که به خاطر دوری معشوقش دارد سخن میگوید. او خود را مانند بلبل مستی در گلستان توصیف میکند و از شوق معشوقش نالان است. شاعر به زیبایی چهره و ابروهای معشوق اشاره میکند و احساس آشفتهگی و اشتیاقش را به دو زلف و رخسار او بیان میکند. او از زندگی در حسرت وصال معشوق میگوید و با وجود اینکه معشوقش به او توجهی نمیکند، او همچنان در خیال او زندگی میکند و از فراق او رنج میبرد. شاعر در نهایت خود را مانند خضر، عطا و حیات میبیند که در جستجوی زلال محبت معشوق است.